نام ها

برای همه کسان
برای همه مکان
برای هر آنچه داریم
برای هر آنچه می شناسیم
نامی که می نهیم
...
بی نام وجودی قائل نیستیم
نامی که برایمان می نهند
نامی که برایشان می نهیم
گذر هر چیز از کلمه
گذر کلمه ای بر فراز هر چیز
که نامی می نهیم
...
تمام کنش خود با دیگری
تنها با نام هایی که خود نهاده ایم

درد، در بين

براي ما
در بين ما
بين من و تو
تو و او
او و من
آنچه كه در بين است
درد است، درد
...
به شكل حسرت دورافتادگي
به صورت نفهميدن ديگري
به شمايل بيان كلمات
به رنگ برخورد بين دو فرد
حتي در تمام لذت يك رابطه
درد، در بين است
حتي اگر در اين بين، هيچ هم نباشد
...
جايي براي فرار نيست
كسي براي تو بدون درد نيست
همه زندگي جمعي ما
همه روابط ما
بر پايه دردها
درد، محصول همه حضور فرد
...
ماييم و همه دردهامان

رقص

نغمه ای
میدانی
اویی در میان دست ها
پاهایی بر زمین
سری بر آسمان
رقصی
...
آنچه که در لحظه اش روی می دهد
جدا شدن از لحظه
به کمال رساننده یک نغمه
گریز از یک جا، سکون
رقص یک گذر است، به تمام
...
انسان گریزان
انسان رها شده
انسان در چرخ
انسان بی مکان
انسان در گذر
انسان در حرکت
انسان بدون دیدن
انسان رقصنده
...
ساز من خاموش است
شهر، بی میدان
سرم بر زمین
پایی نمانده
بی کسی در دست ها
گاه بی رقصی است
...
این منم
می رقصم تا نغمه ها را بنوازند
می رقصم تا میدانی آید
می رقصم تا به دست آید کسی
می رقصم تا برقصم

ابراز خود – خود بودن

حضور خود در میان دیگری ها
حضوری به یک رنگ
حضوری از یک جنس
بیان خود، جداکننده از دیگری
...
خودی که ابراز می کند
خود را ابراز می کند
من، من، من
ابراز کننده، خود نیست
ابراز کننده آنچه دیگری می پسندد، ابراز می کند
ابراز کننده دیگری را ابراز می کند
ابراز کننده از خود فاصله می گیرد و تصورش بیان خود است
ابراز کننده، دیگری است درواقع
...
خود، خود خود
جدا از دیگری
نیازی به ابراز ندارد برای دیگری
خود است
دیگری نیست
در تب و پی دیگری نیست
خود، یکتاست
خبر از خود نمی دهد
جای خود مشخص است، در خود
...
خود را ابراز نکن، نمی بینمت
خود من را نمی بینی، ابرازی در کار نیست

خستگیهایم

چشمان بینای من
دیدنی ها
دیدن، دیدن، دیدن
پس از همه دیدن ها، خستگی
...
من، انسان
حرکت، کار، زندگی
توان صرف شده
گذر زمان برای لحظه ها
خالی شدن از توان
خستگی، پر کننده جای خالی
...
چیز، چیز، چیز
یک چیز، تکرار یک چیز
تکرار، تکرار، تکرار
هرروز، هرروز، هرروز
اکنونم، خستگی
...
پس از همه دیدن ها
صرف شدن های توان
تکرار چیزها
خستگیهایم، پر می کنند جای همه چیز درونم را
همه چیز بیرون، تا خستگی باشد اینجا
...
خستگی مطلق، نیست
خستگی، مطلق نیست
آنجا که خستگی همه چیز را بیرون کند
آنجا که خستگی همه درون شود
چیزی جز خستگی نباشد
لحظه ای است که نامش مرگ است
مرگ، بودن همه خستگی است
مرگ پر می کند جای خستگی را
خستگی بیرون می شود
مرگ همیشگی می شود
...
دیدن می خواهم
حرکت می خواهم
به سوی چیز دیگر

خيابان

خيابان عرصه اي براي ظهور شهر است
شهر ِ اجتماع
انسان هاي با هم
خيابان، فقط يك معبر نيست
گردآورنده شايد
دركي از بيرون در هياهوي همه زندگي
بدون خيابان حتي اگر ارتباط دهنده اي ديگر وجود داشت
بسياري از ديدني ها را نداشتيم
انسان ها خود را در خيابان نشان مي دهند
به صورت ساختمان ها، وسايل نقليه، مغازه ها
تا توسط ديگري ديده شوند
خيابان جايي براي به هم رسيدن ديگري هاست
خيابان با معنايي كه از گذر دارد، تو را يك جا رها نمي كند
تو از خياباني عبور مي كني تا به خيابان ديگري برسي
و خياباني ديگر درپي آن
و خياباني ديگر در مقصد
خيابان بايد باشد تا تمام اجزا كنار هم جمع شوند، در شهر
تا همه برسند به هم، در شهر
تا همه بگذرند
و به آن برسند
...
براي ما در اين روزها خيابان بهترين جا بود
خيابان فقط بود كه مي توانست جايگاهي باشد براي نمايش ما
حركت ما در خيابان بود كه به ظهور رسيد
همه ديگري ها، براي ديگري و در مقابل ديگري
خيابان جاي اين بود
خيابان جاي ما بود
شهر را ما مي سازيم، چون خيابان را در دست گرفته ايم
...
جاي ما خيابان است، خيابان

سربرگرداندن

در نگاه های همیشه، روزمره
سرمان را گاهی برمی گردانیم
هربار که به سویی می نگریم
پیش می آید که سرمان را برگردانیم و به سویی دیگر بنگریم
راست به چپ، چپ به راست، جلو به طرفین، عقب به جلو
در یک زمان کوتاه سرمان را برمی گردانیم تا چیز جدیدی ببینیم
آنچه که در سربرگرداندن پیش می آید حرکتی است سریع برای تغییر آنچه که می بینیم
به نسبت زمان های دید ما، سربرگرداندن زمان کوتاهی می طلبد
در زمان کوتاه سربرگرداندن، چیزهای زیادی از مقابل دیدگان عبور می کند، می گذرد
...
گاهی مقیاس سربرگرداندن تغییر می کنند
در عمر یک فرد زمان چندروزه، چندماهه و یا حتی برسد به سال، یک لحظه است که روی می دهد تا نگاه تغییر کند
در عمر یک جامعه زمانی به اندازه تغییر یک نسل، همان یک لحظه است که سر برگردانده می شود
آنچه که دیده می شود تغییر می کند
رفتار هم متعاقب آن
...
آنچه که اکنون بر ما می گذرد
بخش هایی اش در روزهای پیشین عارض شد بر ما
و بخش های دیگرش در روزهای پس از این نیز پیش خواهد آمد
سری بود که در حال برگردانده شدن است
سر یک ملت از سویی به سوی دیگر برمی گردد
این گونه است که این همه سیل اتفاقات را دیدیم
و قطعا پیش و پس از همه این ها، دید تغییر خواهد کرد
...
حضور رنگ، بیان جمعی
نقش دین در چندین جایگاه، زنجیرکننده، آزادی بخش، اخلاق ساز، خشونت طلب، دیکتاتورپرور، دموکراسی ساز
نمایش قدرت، نیروی نظامی، نیروی جامعه
انسان ها، مرگ ها، دویدن ها
خیابان ها، پشت بام ها، میادین
مردمان، جوانان، زنان
تصاویر غیرحرفه ای، چشمان ما
حرکت های جوشیده از جمع، جوشاننده جمع
فریاد، شعار، سکوت
حس کردن اتفاقات خوانده شده در کتاب ها
دیدن صحنه های تا پیش از این دور از ما
امیدها، ناامیدی ها، تلاش ها
دست های بر آسمان، پاهای بر زمین
نگاه های اشک آلود از گاز، اندام کبود از ضربه ها یا سوراخ از گلوله ها
زنجیرهای بر دست بی شمار از انسان ها
آتش های شعله ور میان خیابان ها
موتورهای در حال حرکت به سوی مردم، سوخته در آتش
رسانه های دوست نداشتنی، بی رسانگی، افراد در مقام رسانه، شایعات
دروغ ها، توهین ها، تهمت ها
موبایل های بی اس ام اس، با دوربین
انتخابات، کودتا
نمادها به شکل اسامی، انسان ها، روزها، مکان ها، تصاویر
بیانیه، فصل الخطاب، قانون
جمعه ها، شنبه ها
نشاط، یأس، خشونت، آرامش
طبقات اجتماعی، شکاف ها، برخوردها
حزب، جبهه، جنبش
مردم، خس و خاشاک
چیزهایی اند که در این زمان کوتاه سربرگرداندن مان تاکنون دیده ایم
زمان کوتاه پر از رویداد
...
حرکت سریع سر ما که از سویی به سوی دیگر برمی گردد
زمان کوتاهی است از عمر جامعه مان و بشریت
اما به نسبت عمر ما نه چندان کم، شاید
آنچه که برای ما شاید مهم باشد
این ماییم که سربرمی گردانیم
تصمیم می گیریم که به کدام سو بنگریم، پس از این
همین روزهای سربرگرداندن
همین روزهای پرحادثه و حتی دردآور سربرگرداندن
تجربه ایست کمیاب، پر تاثیر
نه فقط بر فردای خود که حتی برای دیگری
و اینگونه است که دیده می شویم این روزها از سوی دیگران و از سوی آیندگان
بفهمیم خود سربرگرداندن مان را، بفهمیم

خوانده شدن


در تمایلی از بودن
در سیالیت گاه و بیگاهمان
نوشته می شویم، می نویسیم گاهی
کلمه ها در پی هم
و سطرها بالای سر هم
تجربه ای از جاری شدن است
عبور مداوم
هستی ناگزیر ما شاید بدین سان به راه می افتد
...
گاه شاید اتفاقی دگر هم بیفتد
پلک هایی که باز می شوند
از میانشان سفیدی و سپس سیاهی چشم
نگاهی به سطور مداوم
می خوانند، می خوانند
...
خوانده شدن بر سرزمین ما
که چون آفتاب خورده ای، سوزان است
جایگاه یک سایه دارد، سایه
...
آنچه که پیش می آید چیست؟
گریز از یک احساس حتی، گریز از احساس
نه می شود گفت آن را
و نه می شود فهمید، حتی
یک تجربه فقط، یک نجربه
تجربه لحظه ای فراخ به اندازه زمان
...
حظی که می بریم
پایندگی ایستایمان
در مقابل بادهای همواره

یک انسان

این من ام، یک انسان
کجایی و چیستی ام؟
...
انسان پیشین که خورشید را دوار پیرامون خود می دید
خود را نمی دید
فقط دیگری را می دید
که اندیشمندی نقد کرد این نگاه را
داستان چیز دیگریست، این ماییم که می گردیم
خود را ببینیم
...
این، خصیصه ای است انسانی
هرجا که باشی، خود و دیگری ها در حال حرکت
خود را ثابت می بینی و دیگری را در حال حرکت
و حتی در حال حرکت باشی و دیگری ثابت
دیگری را متحرک می بینی و خود را ثابت
...
انسان پیشین این نقد را بر خود نپذیرفت و رفت
انسان جدید آمد
انسان جدید اما از آن خلاصی کامل نیافت
که او هم هستی را بر مدار خود چرخنده دید
این آفت انسان است گویی
...
لازم است نیک بدانیم
که یک انسان
هرکدام از ما
نقطه ای است در طول زمان و در عرض مکان

باد

در ذكر چهار عنصر زميني
كه شايد بويي از آسماني بودن، برده باشند
خاطره اي از گذشتگانمان
آب، آتش، خاك و باد
...
برايم شايسته تر، باد
بادي كه مي وزد
مي گذرد
بي قرار است، بي قرار
وجودش در بي قراريش
حاصل جابجايي سبك ترين جسم هستي، هوا
سراسر، رفتن است
حركتي هميشگي، بي خستگي
خود، نوعي از بودن است
و مي نوازد، مي نوازدمان
مي برد تمام آنچه را از من، بايد ببرد. مي برد
و حتي خودم را، براي خود
...
بايستم با دستان باز و چشمان بسته در آغوش باد
بنوازدم و ببرد مرا با خود، بوزم
باد، باد، باد

تخيل

دركي كه خود، از پيرامونش دارد
از همه آنچه كه پيرامونش است
از همه ديگري ها
تماما ترجماني است كه در خود صورت گرفته
هر فرد با حساب خود است كه ارتباط مي گشايد
مي شناسد و مي فهمد
از اينجاست كه يك موضوع براي هر فرد، برداشتي منحصر به خود دارد
...
چگونه تصميم مي گيريم كه به چه طريق بشناسيم؟
تخيل شايد يك راه باشد
تخيل، آفرينشي از ديگري خارجي در درون است
آفرينشي كه وفادار به واقعيت نيست
و مگر هر كداممان در نگاه واقع گرايمان چقدر به واقعيت پايبنديم؟
واقعيت كه يكي است و ما، همه ما تصوير خودمان را ساخته ايم
پس تخيل كجا رخ مي دهد؟
...
از تخيل فرار نكنيم

دلواپسيم

دلواپسي اين روزهايم
چه شده؟
امري كه از آينده مي آيد
به گذشته مي رود
...
جاي فرد كجاست؟
نقش جمع چيست؟
كوچك بودن دستم دلواپسيم را افزون مي كند
...
اينجا اگر باشي
قدم هم بزني
دلواپسي

آدامس

آدامس دركي از زمان به اندازه يك وجه دارد
آغاز دارد صرفا، بي پايان
...
آدامس را كه در دهان مي گذاري تو آغازش مي كني
افراد يك جمع همه با هم خوردن آدامس را آغاز مي كنند
زمان پايانش اما متفاوت است
تا ابد مي تواند جويدن آدامس طول بكشد
اين مهم ترين تفاوت آدامس با ديگر خوردني هاست
از اينجاست كه آدامس هويتي غير از خوردن پيدا مي كند
گويي فناناپذير است اين موجود
به كف كفش ها مي چسبد
...
آدامس هايمان را بجويم، بجويم

دیدن- خواندن

دیدن، درک آنچه است که نقش ها تصویرش کرده اند
خواندن، درک آنچه است که کلمات تعریفش کرده اند
هردویشان با چشم درک می شوند
...
میان دیدن و خواندن چه فاصله ایست؟
میان نقش ساختن و نوشتن چه مرزیست؟
هر مفهوم در ذات خود تعریف می کند که دیده شود یا خوانده شود؟
یا تفاوت تنها در دستان ماست که می کشند یا می نویسند؟
...
از این سؤالات می گذرم، می گذرم
فکر برخوردی ام که بین دوخالق روی می دهد
خالقی که می نویسد و خالقی که نقش برمی بندد
چگونه با هم به محاوره برمی خیزند؟

احساس رضایت

چندی است که کمی احساس رضایت پیدا کرده ام
از خود، از خود خود
از اینکه خودم خود است
از اینکه فاصله اش را با دیگری حفظ کرده
نه در جداره بیرونی اش، که روابطش فرقی نکرده
در درون خود، خودش است
احساس رضایت پیدا کرده ام که دیگری را در خود جایی نیست
خودم هستم، خود خودم

عطر



عطر، درك حالتي است از گل كه ديده نمي شود
فهم گل با چشمان بسته است
كنار گذاشتن بينايي و به كار بستن بويايي
در تقطير و ميعان مداوم گل، ديدني هايش گرفته مي شود تا بوييده شود
گاه حسي ديگر نيز اضافه مي شود، وقتي گلاب ساخته مي شود، چشيدن
...
عطر تداوم گل است
بي زمان كردن گل
بيرون آوردن گل از پنج روز و شش به سوي جاودانگي
عطر، جاويدان يك موجود فناپذير است
...
عطر درآوردن گل از حالتي از ماده به حالتي دگر است
از جامد به درآوردن گل به مايع
سيال كردن گل است و جاري ساختنش
...
عطر بي مكان كردن گل است
از جا به درآوردن گل
بي كرانگي مكان
عطر يك جا نمي ماند
و از همين روست كه حبسش مي كنند
...
اما همه گل ها عطر نمي دهند