خوانده شدن


در تمایلی از بودن
در سیالیت گاه و بیگاهمان
نوشته می شویم، می نویسیم گاهی
کلمه ها در پی هم
و سطرها بالای سر هم
تجربه ای از جاری شدن است
عبور مداوم
هستی ناگزیر ما شاید بدین سان به راه می افتد
...
گاه شاید اتفاقی دگر هم بیفتد
پلک هایی که باز می شوند
از میانشان سفیدی و سپس سیاهی چشم
نگاهی به سطور مداوم
می خوانند، می خوانند
...
خوانده شدن بر سرزمین ما
که چون آفتاب خورده ای، سوزان است
جایگاه یک سایه دارد، سایه
...
آنچه که پیش می آید چیست؟
گریز از یک احساس حتی، گریز از احساس
نه می شود گفت آن را
و نه می شود فهمید، حتی
یک تجربه فقط، یک نجربه
تجربه لحظه ای فراخ به اندازه زمان
...
حظی که می بریم
پایندگی ایستایمان
در مقابل بادهای همواره

یک انسان

این من ام، یک انسان
کجایی و چیستی ام؟
...
انسان پیشین که خورشید را دوار پیرامون خود می دید
خود را نمی دید
فقط دیگری را می دید
که اندیشمندی نقد کرد این نگاه را
داستان چیز دیگریست، این ماییم که می گردیم
خود را ببینیم
...
این، خصیصه ای است انسانی
هرجا که باشی، خود و دیگری ها در حال حرکت
خود را ثابت می بینی و دیگری را در حال حرکت
و حتی در حال حرکت باشی و دیگری ثابت
دیگری را متحرک می بینی و خود را ثابت
...
انسان پیشین این نقد را بر خود نپذیرفت و رفت
انسان جدید آمد
انسان جدید اما از آن خلاصی کامل نیافت
که او هم هستی را بر مدار خود چرخنده دید
این آفت انسان است گویی
...
لازم است نیک بدانیم
که یک انسان
هرکدام از ما
نقطه ای است در طول زمان و در عرض مکان

باد

در ذكر چهار عنصر زميني
كه شايد بويي از آسماني بودن، برده باشند
خاطره اي از گذشتگانمان
آب، آتش، خاك و باد
...
برايم شايسته تر، باد
بادي كه مي وزد
مي گذرد
بي قرار است، بي قرار
وجودش در بي قراريش
حاصل جابجايي سبك ترين جسم هستي، هوا
سراسر، رفتن است
حركتي هميشگي، بي خستگي
خود، نوعي از بودن است
و مي نوازد، مي نوازدمان
مي برد تمام آنچه را از من، بايد ببرد. مي برد
و حتي خودم را، براي خود
...
بايستم با دستان باز و چشمان بسته در آغوش باد
بنوازدم و ببرد مرا با خود، بوزم
باد، باد، باد

تخيل

دركي كه خود، از پيرامونش دارد
از همه آنچه كه پيرامونش است
از همه ديگري ها
تماما ترجماني است كه در خود صورت گرفته
هر فرد با حساب خود است كه ارتباط مي گشايد
مي شناسد و مي فهمد
از اينجاست كه يك موضوع براي هر فرد، برداشتي منحصر به خود دارد
...
چگونه تصميم مي گيريم كه به چه طريق بشناسيم؟
تخيل شايد يك راه باشد
تخيل، آفرينشي از ديگري خارجي در درون است
آفرينشي كه وفادار به واقعيت نيست
و مگر هر كداممان در نگاه واقع گرايمان چقدر به واقعيت پايبنديم؟
واقعيت كه يكي است و ما، همه ما تصوير خودمان را ساخته ايم
پس تخيل كجا رخ مي دهد؟
...
از تخيل فرار نكنيم

دلواپسيم

دلواپسي اين روزهايم
چه شده؟
امري كه از آينده مي آيد
به گذشته مي رود
...
جاي فرد كجاست؟
نقش جمع چيست؟
كوچك بودن دستم دلواپسيم را افزون مي كند
...
اينجا اگر باشي
قدم هم بزني
دلواپسي

آدامس

آدامس دركي از زمان به اندازه يك وجه دارد
آغاز دارد صرفا، بي پايان
...
آدامس را كه در دهان مي گذاري تو آغازش مي كني
افراد يك جمع همه با هم خوردن آدامس را آغاز مي كنند
زمان پايانش اما متفاوت است
تا ابد مي تواند جويدن آدامس طول بكشد
اين مهم ترين تفاوت آدامس با ديگر خوردني هاست
از اينجاست كه آدامس هويتي غير از خوردن پيدا مي كند
گويي فناناپذير است اين موجود
به كف كفش ها مي چسبد
...
آدامس هايمان را بجويم، بجويم

دیدن- خواندن

دیدن، درک آنچه است که نقش ها تصویرش کرده اند
خواندن، درک آنچه است که کلمات تعریفش کرده اند
هردویشان با چشم درک می شوند
...
میان دیدن و خواندن چه فاصله ایست؟
میان نقش ساختن و نوشتن چه مرزیست؟
هر مفهوم در ذات خود تعریف می کند که دیده شود یا خوانده شود؟
یا تفاوت تنها در دستان ماست که می کشند یا می نویسند؟
...
از این سؤالات می گذرم، می گذرم
فکر برخوردی ام که بین دوخالق روی می دهد
خالقی که می نویسد و خالقی که نقش برمی بندد
چگونه با هم به محاوره برمی خیزند؟

احساس رضایت

چندی است که کمی احساس رضایت پیدا کرده ام
از خود، از خود خود
از اینکه خودم خود است
از اینکه فاصله اش را با دیگری حفظ کرده
نه در جداره بیرونی اش، که روابطش فرقی نکرده
در درون خود، خودش است
احساس رضایت پیدا کرده ام که دیگری را در خود جایی نیست
خودم هستم، خود خودم

عطر



عطر، درك حالتي است از گل كه ديده نمي شود
فهم گل با چشمان بسته است
كنار گذاشتن بينايي و به كار بستن بويايي
در تقطير و ميعان مداوم گل، ديدني هايش گرفته مي شود تا بوييده شود
گاه حسي ديگر نيز اضافه مي شود، وقتي گلاب ساخته مي شود، چشيدن
...
عطر تداوم گل است
بي زمان كردن گل
بيرون آوردن گل از پنج روز و شش به سوي جاودانگي
عطر، جاويدان يك موجود فناپذير است
...
عطر درآوردن گل از حالتي از ماده به حالتي دگر است
از جامد به درآوردن گل به مايع
سيال كردن گل است و جاري ساختنش
...
عطر بي مكان كردن گل است
از جا به درآوردن گل
بي كرانگي مكان
عطر يك جا نمي ماند
و از همين روست كه حبسش مي كنند
...
اما همه گل ها عطر نمي دهند

آغوش

آغوش یک مکان است؟
تجلی یافته یک حس است در مکان، شاید
آغوش، جدایی از مکان است، به نوعی
...
حس شدن تمام حضور
حضور همه انسان
انسان بیش از اندام
اندام آغوش ساز
...
بگشایید آغوشها را

فاصله ، هيچ

فاصله را هيچ گويند، هيچ
فاصله تمام آن هيچ است كه بين دو چيز واقع شده
هيچي كه گاه زياد است و گاه كمتر
بين ما، خود و ديگري، هيچ است؟
مي دانم كه فاصله است
...
در جمع بين چيزها
فضايي كه چيزها اشغالش كرده اند
بيشترين حجم متعلق به هيچ ِ بين چيزهاست
اگر هيچ را برداريم، چيزها راحت تر دور هم جمع مي شوند
...
جمع انساني ما را هم فاصله ها مي سازد
همه چيز جمع، شامل هيچ هاست، هيچ

همه جا، یک جا



گردی زمین ما
یعنی همه جا یک ارزش است
بیکرانگی آسمان
یعنی همه آنچه که زیرش است، برای او یکسان است
...
چه می شود که گاهی، جایی
ارزشی بیش از دیگران پیدا می کند؟
چه می شود که نام یک مکان، قدری بیشتر پیدا می کند؟
چه می شود که فردی، خود را یا خودمان را، تا سرحد دیوانگی با خود می برد؟
جایی که قدمی می نهیم، گاهی از آسمان هم برایمان خواستنی تر می شود
...
دل بریدن چیست؟

باران؟

بارش باران، اين پديده جوي
حال ما را چرا دگرگون مي كند؟

...ببار اي ابر بهار

مبدأ آسماني اش
مقصد زميني اش
راه مستقيمش
زلالي قطره هايش
پاك كنندگي آبش
چيست دليل حس باران؟
كه در همه ادبيات و هنر و هرآنچه احساس آدمي است حضور دلپذير دارد

... آخ اگه بارون بزنه

چرا باران؟

بحث

چرا بحث مي كنيم؟
چگونه بحث مي كنيم؟
نمي دانم
نمي دانم
...
بحث كه مي كنيم، دوستي ها را گاه فراموش مي كنيم
بحث كه مي كنيم، دشمني ها را گاه فراموش مي كنيم
بحث كه مي كنيم، ذهنمان گاه منجمد مي شود، بدون تغيير
بحث كه مي كنيم، پافشاري مي كنيم بر رأيمان صرف اينكه رأي ماست
بحث كه مي كنيم، به نتايجي مي رسيم كه پيشتر نرسيده بوديم
بحث كه مي كنيم، حرف مي زنيم، حرف
...
بحث ما جلوه اي از ابراز خودمان است
تفكيك هويتمان
كه هستيم
فقط هستيم

شوخي

شوخي، انعكاس خود در ديگري است
شوخي خود كه ديگري را مي خنداند، صورتي از ديگري است كه در خود متبلور شده
شوخي ديگري كه خود را مي خنداند، مجالي است كه ديگري به خود برسد
...
شوخي فرصتي است كه هر فرد ديگري را
مي بيند
درمي يابد
بروز مي دهد
شوخي تمام فهم هر فرد از ديگري است
...
شوخي مي كنيم، شوخي

فراموشي - نقطه


اگر فراموشي نبود
همه صداها كه به گوش مي رسند، در خاطر مي ماندند
همه تصاوير كه به چشم مي رسند، در خاطر مي ماندند
همه افكار كه از ذهن مي گذشتند، در خاطر مي ماندند
همه خستگي ها كه بر جان مي روند، در خاطر مي ماندند
همه نارضايتي ها كه بر خاطر مي گذرند، در خاطر مي ماندند
همه خواسته ها كه در ما به وجود مي آيند و معمولا برآورده نمي شوند، در خاطر مي ماندند
...
فراموشي هم نعمتي است، چه نعمتي
شايد بهترين نعمت
خوب كه هست
...
اما گاهي نقطه اي لازم است
صدايي شايد
تصويري شايد
شايد
كه لحظه اي به نقطه اي از گذشته برگرديم
و لذتي ببريم
و بازگرديم، باز
...
به اندازه نقطه اي از اكنونمان، به نقطه اي از فراموشي ها بازمي گرديم
به اندازه نقطه اي فقط، نقطه اي