در سیالیت گاه و بیگاهمان
نوشته می شویم، می نویسیم گاهی
کلمه ها در پی هم
و سطرها بالای سر هم
تجربه ای از جاری شدن است
عبور مداوم
هستی ناگزیر ما شاید بدین سان به راه می افتد
...
گاه شاید اتفاقی دگر هم بیفتد
پلک هایی که باز می شوند
از میانشان سفیدی و سپس سیاهی چشم
نگاهی به سطور مداوم
می خوانند، می خوانند
...
خوانده شدن بر سرزمین ما
که چون آفتاب خورده ای، سوزان است
جایگاه یک سایه دارد، سایه
...
آنچه که پیش می آید چیست؟
گریز از یک احساس حتی، گریز از احساس
نه می شود گفت آن را
و نه می شود فهمید، حتی
یک تجربه فقط، یک نجربه
تجربه لحظه ای فراخ به اندازه زمان
...
حظی که می بریم
پایندگی ایستایمان



